نبات

2 هفته قبل 0

صدای قدم های یه نفر از پنجره به گوشش خورد . رفت نزدیک پنجره و یکی از لایه هاش رو باز کرد . یکی از دست هاش رو گذاشت لبه ی پنجره و اون یکی رو گذاشت زیر چونه اش و مشغول تماشا شد . یه مرد تقریبا قد بلند با شونه های خمیده که یه بارونی خاکستری رنگ تنش بود داشت از کوچه می گذشت و برگ های زرد و نارنجی درخت تو کوچه زیر قدم هاش له میشدن و صدای خش خش شون به گوش میرسید . آسمون گرفته بود و خورشید کم کم داشت غروب می کرد . نگاهش رو دوخته بود به رنگ های مسحور کننده آسمون . شیش هفت تا پرنده یهو تو آسمون پیدا شدن . انگار داشتن کوچ میکردن . میخواستن برن یه جای دور خیلی دور البته اون با خودش فکر کرد باید اینطور باشه . با خودش گفت کاش من هم می تونستم مثل اون ها برم ، پرواز کنم و دور شم از اینجا . پنجره رو بست و پرده رو کشید . رفت طرف میز تحریر . کتاب ها و وسایل ِ به هم ریخته ی رو میز رو مرتب کرد . صدای چکش زدن رو دیوار که از خونه ی همسایه می اومد واقعا رو اعصابش بود . با صدای بلند گفت اَه لعنتی ها ، بازم شروع کردن ! از اتاقش رفت بیرون تا شاید از شر اون صدای مزاحم خلاص شه . ابراهیم از سر کار برگشته بود و نشسته بود وسط آشپزخونه . داشت دستگاه سبزی خوردکن رو وارسی می کرد تا ببینه برا چی روشن نمیشه و همزمان سیگار هم میکشید . مامان که داشت لیوان ها و قندون رو تو سینی میذاشت بهش گفت لااقل تو آشپزخونه نکش . دود این لامصب خفه مون کرد . وقتی متوجه نبات شد که لای چهارچوب در آشپزخونه ایستاده ، گفت اومدی ؟! سینی رو گذاشتم پیش ِ سماور . چند تا چایی بریز ، بیار . سینی رو گذاشت رو زمین و یه لیوان رو گذاشت برا مامان . خواست بلند شه و بره که ابراهیم با اون چشم های دریده زل زد بهش و گفت پس من چی ؟! با اکراه لیوان رو داد دستش . بلند شد و رفت تو اتاقش . چقد از این آدم بدش میومد . چقد زندگی کنار این آدم ها و تحمل کردنشون سخت و زجرآور بود .
فردا صبح که بیدار شد ، کسی خونه نبود . تصمیم گرفت بره حموم . خیلی تو حموم نموند . حوله تنش بود و همون طوری جلوی تلویزیون دراز کشید و مشغول تماشا شد . یهو بیدار شد . دید تلویزیون خاموش ِ و ابراهیم یه گوشه ایستاده و داره شلوارش رو درمیاره . تو دلش به خودش لعنت فرستاد و گفت کاش میشد همین تلویزیون رو بکوبم تو سرش . ابراهیم روش رو برگردوند و گفت بیدار شدی ؟! نبات چیزی نگفت و ساکت بود . ابراهیم پیرهنش رو هم درآورد . نزدیک شد و حوله رو زد کنار . با همون لبخند چندش آورش گفت دمر شو خوشگلم ! نبات بدون اینکه چیزی بگه و حرکت اضافه ای انجام بده کارهایی که گفت رو انجام داد درست مثل همیشه . درست مثل تمام پنج سال گذشته . گاهی اوقات با خودش میگفت چرا این قدرت رو ندارم که داد بزنم و بگم نه نمیخوام ، دیگه بس ِ ، با من این کار رو نکن یا اینکه جلوش وایسم و بزنم تو گوشش ! ولی یه صدایی بهش میگفت می تونی ؟ تو واقعا می تونی این کارها رو بکنی ؟ می تونی صدات رو بلند کنی و بگی نه ؟ می تونی جلوش وایسی ؟ بعد آروم میشد و اشک هاش سرازیر میشدن و به خودش میگفت نه نمی تونی . تو نمی تونی جلوی ابراهیم رو بگیری . تو نمی تونی بری دانشگاه . تو نمی تونی چادر نپوشی . تو نمی تونی به مامان و ابراهیم نه بگی . تو یه برده ای . برده ابراهیم . برده مامان . و اونقدر گریه میکرد تا بی حال میشد و از هوش میرفت .
عصر که مامان از خونه ی الهه ، خواهر بزرگتر نبات ، برگشت بهش گفت فردا باید حتما برگرده سرکارش چون مریم خانم ، صاحب کارش و دوست الهه ، خیلی ناراحت شده و اصرار کرده تا نبات برگرده . نبات با کلافگی لباس هایی که تازه از رو بند رخت جمع کرده بود رو انداخت رو زمین و گفت مامان من که گفتم دوست ندارم اونجا کار کنم . من میخوام درس بخونم و برم دانشگاه . مامان یه چشم غره ای بهش رفت و همون طور که مشغول تا کردن لباس ها شد ، گفت دختره ی خیره سر چرا حالیت نیست ؟! تو اگه بری وردست این مریم خانم کار یادمیگیری . پس فردا می تونی واسه خودت یه خیاطی بزنی . اخه درس بخونی که چی بشه ؟ درس به چه دردت میخوره ؟ همین برادرت که لیسانس گرفت تهش چی شد ؟ داره مسافرکشی میکونه اونم با ماشین قسطی . تازه اون که مرده وضعش این شد . تو فکر میکنی چیکار می تونی بکنی ؟ تو همین که خیاطی یادبگیری و کارهای خونه رو یادبگیری ، یکی پیدا میشه بیاد بگیردت مثل الهه تا خوشبخت بشی و بری سر خونه و زندگیت . منم خیالم جمع میشه و از دستت راحت میشم . نبات دیگه نمی دونست چی بگه . اشک تو چشم هاش جمع شده بود . ترجیح داد مثل همیشه پناه ببره به اتاقش و تنها باشه .
روز بعد ابراهیم اونو رسوند دم خیاطی . قبل از اینکه پیاده بشه ، ابراهیم گفت حواست باشه که حواسم بهت هست ! سر و گوشت نجنبه وگرنه من میدونم با تو . نبات با نفرت بهش نگاه کرد اما سعی کرد لحنش آروم باشه و گفت من که با تو میام و میرم . تمام روز هم تو این آموزشگاه هستم . اینجا هم همه زن هستن . دست گیره ی در رو کشید . ابراهیم گوشه ی چادرش رو گرفت و با همون لحن نفرت انگیز همیشگیش گفت آره خب ولی من نگرانتم دیگه . چادرش رو از دستش کشید و سریع پیاده شد .
روزها و هفته های شلوغ و خسته کننده میگذشتن . تنها خوبی ِ رفتن به اون آموزشگاه این بود که کمتر با ابراهیم تنها میشد و این عالی بود البته برای اون ، نه برای ابراهیم . یه شب که تازه تو رختخوابش دراز کشیده بود و هنوز خوابش نبرده بود ، در اتاقش باز شد و ابراهیم اومد تو و در رو پشت سرش بست . نبات سریع نشست و گفت برا چی اومدی ؟ مامان میفهمه ها . یه لحظه با خودش فکر کرد الان کسی که باید از مامان بترس ِ منم یا اون . ابراهیم نزدیک شد و کنارش دراز کشید و گفت خواب ِ خواب ِ . قرص خواب دادم بهش تا صبح بیدار نمیشه . نبات با تعجب بهش نگاه کرد و آروم گفت تو دیووونه ای ! ابراهیم سرش رو برد نزدیک صورتش و گفت آره دیوووونه ی تو ! نبات پوزخند زد ، پوزخندی که احتمالا ابراهیم ندید و با اشتیاق مشغول کارش شد ! پوزخندی به حرف ها و کارهای احمقانه و جنون آمیز آدم های اطرافش و ضعف خودش در مقابل اون آدم ها .
چند روز بعد تصمیم گرفت زودتر از آموزشگاه برگرده تا سر راه یه خرده خرید بکنه . صبح به ابراهیم گفته بود که نیاد دنبالش . یه بازار قدیمی و قشنگ نزدیک آموزشگاه بود . رفت تو یه مغازه ی مانتو و روسری فروشی . یه روسری آبی و مشکی ترکمن چشمش رو گرفته بود . وقتی روسری رو جلوی آینه ی مغازه داشت امتحان میکرد ، متوجه نگاه های فروشنده به خودش شد . خجالت کشید . حس کرد سرخ شده . سریع روسری رو از سرش درآورد و حساب کرد و از مغازه اومد بیرون . تمام مسیر تا خونه رو مدام به پشت سرش نگاه میکرد . حس میکرد کسی دنبالش ِ . اون شب سر سفره ی شام ابراهیم مدام بهش چپ چپ نگاه میکرد .
چند روز بعد مامان بهش گفت که براش خواستگار اومده و طرف یه مغازه دار ِ که مغازه اش نزدیک آموزشگاه است و نبات رو همون اطراف دیده و خوشش اومده و مریم خانم هم طرف رو میشناسه و خیلی ازش تعریف میکنه . میگه خانواده داره و دستشون به دهنشون میرسه . نبات یاد همون روز تو اون روسری فروشی افتاد . مامان که حرف هاش تموم شد ، بلند شد تا لباس هاش رو عوض کنه و بره خونه ی الهه . قبل از اینکه بره گفت ظاهرا آدم های درست و حسابی هستن و وضعشون خوبه . یکی دو روز دیگه میان . ابراهیم و دایی ات رو میفرستم برن تحقیق . ایشالله دیگه میری سر خونه و زندگی خودت . باید به فکر جهیزیه ات باشم . خدا کنه بگن نیازی به جهیزیه نیست و خودشون همه چی دارن . نزدیک های غروب بود که ابراهیم برگشت خونه . در حیاط رو محکم بست . نبات وسط پذیرایی نشسته بود و داشت چند تا لباس رو اتو میزد . وقتی صدای در رو شنید بلند شد و خواست بره طرف اتاقش که ابراهیم اومد تو و از پشت چنگ زد به موهاش و گفت پس حالا میخوای شوهر کنی ، آره ؟! و محکم تر موهاش رو کشید . نبات با ترس گفت نه ببین اینا تازه میخوان بیان خواستگاری . ابراهیم با یه دستش دو تا دست های نبات رو محکم از پشت گرفت و فشار داد و گفت آها تازه میخوان بیان خواستگاری ؟ آره ؟ بعدش چی ؟ بعدش میخوای زنش بشی ؟ آره ؟ نبات گریه اش گرفته بود و با التماس میگفت نه ، نه به خدا اینطوری نیست . ابراهیم هلش داد تو اتاق خواب . با سر افتاد رو زمین . تند تند مشغول درآوردن لباس هاش شد و گفت این همه وقت باهات با ملایمت رفتار کردم اما دیگه نمی تونم ! میخوام کاملا برای من باشی نه کس ِ دیگه . این احمقی هم که اومده رو خودم حسابش رو میرسم مثل همون یکی خواستگارت . چیه فکر کردی میذارم از اینجا بری ؟! نبات خیلی ترسیده بود هی عقب عقب میرفت اما میدونست بی فایده است و کاری از دستش برنمیاد . ابراهیم زده بود به سرش و میخواست همه چیز رو خراب کنه . میخواست تنها امید و راه نجات نبات برای فرار از اون خونه ی لعنتی و شوم رو ازش بگیره و گرفت . تمام اون شب تا صبح گریه کرد ، زار زد . تو تاریکی اتاقش ، به دیوار روبروش زل زده بود و گریه میکرد و آروم آروم با خودش حرف میزد . تو سرش پر از صدا بود و برای اینکه اون صداهای لعنتی قطع بشن با خودش حرف میزد . عروسکش رو بغل کرده بود و گاهی اوقات نوازشش میکرد و یه چیزهایی زیر گوش عروسک میگفت . چند دقیقه میذاشت کنار عروسک رو و دوباره برش میداشت . صبح نزدیک های ساعت ده بود که با بی حالی و کرختی از رختخواب اومد بیرون . کسی خونه نبود . تصمیم گرفت بره به آموزشگاه . تو مسیر همش با خودش فکر میکرد تا کی قراره این وضع ادامه داشته باشه . تنها امیدم این بود که ازدواج میکنم و از گیر دادن های مامان و شکنجه های ابراهیم خلاص میشم اما حالا چی ، حالا باید چیکار کنم . کاش میشد از اینجا برم . یادش افتاد چند وقته پیش چند تا دختر تو آموزشگاه داشتن در مورد رفتن به دوبی و اینکه دخترها رو میبرن اونجا حرف میزدن . وقتی رسید به آموزشگاه از یکی از همون دخترها پرسید که چیز بیشتری در مورد این موضوع میدونه یا نه . اون گفت نه من هم همین قدر شنیده ام اون هم از بقیه . نزدیک تموم شدن کارش بود که یکی از دخترها که اسمش آیناز بود اومد نزدیکش و گفت میخوای بری دوبی ؟! نبات با خوشحالی گفت تو میدونی چطوری میشه رفت ؟! آیناز دستش رو کشید و گفت بیا بریم بیرون ، بهت میگم . آیناز گفته بود یکی از دوست های برادرش تو این کار ِ و می تونه ببردش .
پشت میز تحریرش نشسته بود و داشت به کتاب هاش نگاه می کرد . یاد اون سالی افتاد که کنکور شرکت کرده بود . رتبه ی خوبی آورده بود و انتخاب رشته هم کرده بود . روانشناسی دانشگاه شهید بهشتی قبول شد . همون رشته ای که عاشقش بود ! اما می دونست مامان و ابراهیم مخالف هستن و نمیذارن بره دانشگاه . فقط به یکی از دوست هاش گفته بود که این رشته رو قبول شده و اونم بهش گفت که خیلی خلی اگه نری ، خیلی زیاد ! اون روز چیزی نگفت به دوستش یعنی چیزی نتونست بگه . نگاهش رو از کتاب ها گرفت و رفت نزدیک پنجره . ذهنش رفت سمت حرف های آیناز . باید وسایلش و کمی پول و طلا جمع میکرد تا زودتر بره . زندگیش عوض میشد . میدونست هر جا بره بهتر از اینجاست . روز بعد خواستگاری بود . روسری فروش و خانواده اش و مریم خانم که معرفشون بود ، اومدن . ی سری حرف ها زده شد که نبات اصلا گوش نداد و توجه نکرد حتی نمیدونست وقتی با اون پسر با هم رفتن تو اتاق چی گفت و چی شنید . فقط نگاه های عصبانی ابراهیم و صورت ملتهبش یادش مونده بود . یه هفته بعد آیناز بهش گفت فردا باید بره پیش دوست داداشش تا اون از مرز خارجش کنه . اون شب خیلی استرس داشت و نتونست خوب بخوابه . روز بعد همراه ابراهیم رفت آموزشگاه . چند دقیقه که گذشت همراه آیناز برگشت خونه و از اونجایی که میدونست مامان و ابراهیم با هم رفتن مراسم ختم یکی از اقوام دورشون با اطمینان کلید انداخت و رفت تو . چمدونش رو برداشت و راه افتادن سمت ترمینال . تا جنوب و رسیدن به اون کشتی که قرار بود باهاش برن امارات چند بار حالش بهم خورده بود و مدام کابوس می دید و با ترس از خواب بیدار میشد . قبل از اینکه سوار کشتی بشه دوست برادر آیناز که اسمش سلمان بود بهش گفت اینجا باید از هم جدا بشن . گفت تو کشتی کسایی هستن که راهنمایی اش کنن تا مقصد فقط باید حواسش جمع باشه و مراقب وسایلش باشه . سوار کشتی شد . باورش نمیشد این همه راه رو اومده بود و حالا داشت از ایران خارج میشد . داشت میرفت جایی که نه مادرش بود نه ابراهیم . جایی که توش گذشته اش نبود و قرار بود آینده باشه . یه مرد قد بلند و درشت هیکل بهش اشاره کرد بره تو کابین پایینی . اونجا سه چهار تا تخت بود و دو تا دختر دیگه هم بودن . ظاهرا اونا هم شرایط شون مثل نبات بود و میخواستن برن دوبی برای کار . اونا راحت بودن . روسری هاشون رو درآورده بودن و با ی سری لباس های راحتی دراز کشیده بودن . نبات کمی معذب بود ولی با خودش گفت احمق نباش ، تو دیگه آزادی ! روسریش رو گذاشت کنار و با همون مانتو و شلواری که تنش بود دراز کشید رو تخت و خیلی زود خوابش برد . داشت کابوس میدید که یهو بیدار شد و متوجه شد که یه نفر لباسش رو زده کنار و داره کمرش رو لمس میکنه . خواست جیغ بکشه که اون مرد دستش رو گذاشت رو دهنش و مانع شد . نگاهش افتاد به اون دو تا دختر و مردهایی که کنارشون بودن و فهمید قضیه چیه . نتونست مقاومت کنه . با خودش فکر کرد دیگه باید عادت کنم !
نمی دونست چند ساعت یا چند روز یا حتی چند هفته گذشته . فکر نمیکرد همه چیز اینقدر سخت باشه . فکر میکرد وقتی برسه به مقصد همه چیز خوب و راحت پیش میره . اما چند روز بود که تو این خیابون هایی که حتی اسمشون رو نمی دونست پرسه میزد و نمی تونست با کسی حرف بزنه . انگار قدرت حرف زدن رو از دست داده بود . گرسنه بود و تشنه . اما نمی تونست به کسی بگه یه لیوان آب بهم بدین . تمام تنش درد میکرد و بی حال بود . خیلی راه رفته بود ، خیلی زیاد . انگار ذهنش خالی بود . فقط ی سری صحنه های نفرت انگیز که براش حکم شکنجه رو داشتن تو ذهنش مرور میشدن . انگار زنده بودن . انگار همین الان داشتن اتفاق میوفتادن . دیگه نمی تونست سر پا وایسه و از حال رفت . وقتی به هوش اومد متوجه شد تو بیمارستان ِ . چند دقیقه ای گذشت و یه مرد جوان وارد اتاق شد . به انگلیسی شروع کرد به حرف زدن . نبات تمام تلاشش رو کرد تا خوب گوش بده تا سر دربیاره که مرد چی میگه . فهمید که اون نبات رو پیدا کرده و رسونده بیمارستان و اینکه اون برای یه سازمانی کار میکنه که ظاهرا کارشون مربوط به مشکلات زنان ِ . نبات آروم و به سختی دهنش رو باز کرد و با صدایی گرفته که حس کرد اصلا شبیه صدای خودش نیست فقط تونست بگه تنهام نذار . کمکم کن .

نظرات

نظر خود را در مورد این مطلب به اشتراک بگذارید.

هیچ نظری برای این مطلب نوشته نشده، شما اولین نفر باشید.