لیلا

1 ماه قبل 1

_ لیلا ، ژاکت سورمه ای من کجاست ؟ _ لیلا ، اون شلوارم که دیروز گِلی شده بود رو شستی ؟ _ لیلا ، ظرف ها رو ببر سر سفره . _ لیلا ، چایی ببر برای پدر و برادرهات . _ لیلا ، دختر شرم نمیکنی اینقد بلند میخندی ؟ خجالت بکش . زشته . صدای دختر رو که مرد ِ غریبه نباید بشنوه . _ لیلا ، واسه سال نو رسم ِ که اول مردهای خونه بیان تو اتاق ن زن ها . از این حرف ها زیاد شنیده بود . خیلی زیاد . بهش یاد داده بودن که جاش تو آشپزخونه است . آشپزخونه و بوی غذا و ترشی . بیرون از آشپزخونه هم بیشتر وقتش رو میذاشت برای تمیز کردن ِ خونه و شستن لباس ها . حق کتاب خوندن نداشت . آخه به قول آقاجان کتاب خوندن به چه درد زن ها میخوره ؟ زن ها باید خونه داری و شوهر داری بلد باشن . همین ها بس ِ براشون . گاهی اوقات موقع تمیز کردن اتاق ها با حسرت به کتاب خوندن مرتضی ، برادر بزرگش نگاه می کرد . حسرتی که حتما تو نگاهش مشخص بود . پس چرا هیچ وقت مرتضی بهش نگفت بیا یکی از کتاب هام مال ِ تو ؟ یا چرا هیچ وقت سعی نکرد پدر رو قانع کنه تا اجازه بده اون هم کتاب بخونه ؟ عصرهای تابستون که هوا گرم بود ، پسرها میرفتن تو رودخونه برای شنا . مرتضی و محمد علی و عباس هم میرفتن . لیلا همیشه دلش میخواست باهاشون بره . شاید در سال یکی دو بار همراه آقاجان و مامان و پسرها میرفتن اطراف رودخونه برای خوردن نهار یا عصرونه اما شنا کردن ممنوع بود . فقط پسرها و مردها اجازه ی این کار رو داشتن . یه بار داشت یکی از مجله هایی که مرتضی میخوند و عکس بازیگرها توش بود رو میدید که آقاجان سر رسید و الم شنگه ای به پا شد که نگو . کمربندش رو دراورد و شروع کرد به زدن لیلا . میگفت : ای دختره ی بی حیا ، اینا چیه میبینی ؟ خجالت نمیکشی تو ؟ لیلا اولش بلند گریه میکرد و داشت توضیح میداد که اینا واسه مرتضی است اما بعد که دید آقاجان دست بردار نبود و کسی هم برای کمک بهش نیومد ، آروم فقط اشک میریخت . اینقدر کتکش زد تا دستش درد گرفت و کمربند رو انداخت ی گوشه . اون شب تا صبح کلی گریه کرد . دلش به حال خودش میسوخت . نمیدونست باید چیکار کنه . دلش میخواست از خونه اشون بره . ولی میدونست نمیشه . فردا آب قطع شد . به جزء اون و مادر کسی خونه نبود . مادر گفت : برو از رودخونه آب بیار . دو تا سطل بزرگ برداشت و راهی شد . لب رودخونه ایستاده بود و داشت سطل رو پر میکرد که صدای شیهه ی اسب رو از پشت سر شنید . برگشت و دید یه مرد جوان سوار ِ یه اسب سیاه داره بهش نزدیک میشه . دست و پاش رو گم کرده بود . میترسید کسی اونو از دور ببینه . میخواست سطل ها رو زودتر پر کنه و از اونجا بره . سطل از دستش افتاد . مرد از اسبش پیاده شد . نزدیکش شد و گفت : سنگین ِ . میخواید کمکتون کنم ؟ با دستپاچگی گفت : نه نه . لازم نیست . مرد بدون توجه به حرفش سطل رو برداشت و پر از آب کرد و گفت : خونتون کجاست ؟ بگید تا اینا رو براتون بیارم . لیلا که هول شده بود با صدایی که میلرزید ، گفت : نه آقا . نمیخواد . خودم می تونم . بهش نزدیک شد و گفت : از من می ترسی ؟ و سطل ها رو داد دستش . لیلا که قلبش اومده بود تو دهنش آروم گفت : نه . لحظه ی آخر که روش رو برگردونده بود و داشت میرفت ، شنید که گفت : چشم هات خیلی قشنگن ! سریع از اونجا دور شد . اینقدر سریع راه رفته بود که آب تو سطل ها سر ریز شدن و لباسش رو خیس کردن . شب موقع خواب مدام نگاه های اون مرد جلوی چشم هاش میومدن و انگار صداش رو از نزدیک میشنید . با اینکه حتی اسمش رو نمیدونست اما دلش میخواست بازم اونو ببینه . چند روزی از اون اتفاق گذشته بود که مادر دوباره ازش خواست تا بره و آب بیاره . از خوشحالی میخواست پرواز کنه . وقتی رسید ، کسی رو اون اطراف ندید . تصمیم گرفت تو جنگل رو هم ببینه . یهو صدای خرد شدن یه تیکه چوب رو از پشت سرش شنید ، برگشت و اونو دید . حال عجیبی داشت . قلبش محکم میزد . صداش رو میشنید ! آروم گفت : سلام . نمی تونست مستقیم بهش نگاه کنه ، برای همین سرش رو انداخت پایین . _ سلام . چرا سرت رو انداختی پایین ؟! بذار ببینم اون چشم های قشنگت رو . لیلا حس کرد سرخ شده . سرش رو بالا آورد و بهش نگاه کرد . _ میدونی اسم من چیه ؟! _ ن . _ معلوم که نمیدونی ! اسمم سهراب ِ . _ قشنگه ! _ اسم تو چیه ؟ _ لیلا . _ لیلای من ! اینو گفت و بلند خندید . لیلا لبخند زد و خیره شد بهش . سهراب دست هاش رو گذاشت رو شونه هاش و محکم بغلش کرد . لیلا میخواست مانعش بشه اما نمی تونست . سهراب زیر گوشش گفت : هیس . هیچی نیست . آروم باش عزیزم .
وقتی برگشت خونه ، مادرش کلی داد و بیداد راه انداخت برای دیر برگشتنش . بهونه آورد و خودش رو مشغول کارهای خونه کرد . شب با دردی که تو تموم تنش پیچیده بود ، رفت تو رختخواب . لحظه به لحظه ی اتفاق های اون روز تو ذهنش مرور میشدن . قطره اشکی که از چشمش چکید رو پاک کرد . خوابش میومد . خیلی خسته بود . انگار سال ها بود که نخوابیده بود ! دو سه بار دیگه هم سهراب رو دید . وقتی کنارش بود ، حالش خیلی خوب بود . گیر دادن های بقیه رو فراموش میکرد . آشپزخونه و بوی غذا رو فراموش میکرد . لباس های چرک نشسته رو فراموش میکرد . کتاب ها و مجله های تو اتاق مرتضی رو فراموش میکرد . روزها گذشت . هفته ها گذشت و خبری از سهراب نشد . شب ها خوابش نمی برد . مدام بهش فکر میکرد . همش با خودش فکر میکرد یعنی چی شده که دیگه سهراب نمیاد به دیدنم . یه روز که داشت تو حیاط لباس می شست ، حالش بهم خورد . چند بار هم شده بود که شکمش درد گرفته بود و بی حال شده بود . یه فکری مثل خوره افتاده بود به جونش اما نمیخواست حتی یه ثانیه بهش فکر کنه . اگه واقعا اتفاق افتاده باشه ، میکشنش . تو همین گیر و دار یه شب که آقاجان و مادر داشتن حرف میزدن با هم ، حرف هاشون رو شنید . ظاهرا براش خواستگار اومده بود . پسر اسدالله خان ، رفیق ِ آقاجان . اون شب تا صبح گریه کرد . میدونست نمی تونست نه بگه . پدر و مادرش موافق بودن و اون حق نه گفتن نداشت . خبری هم از سهراب نشده بود . و بچه ای که تو شکمش بود . آره بود . حسش میکرد . حتما خیلی زود قراره خواستگاری میذاشتن و بعد هم عقد و عروسی . نمی تونست نه بگه . مگه جرات داشت ؟ مگه می تونست ؟ پس بچه اش چی ؟ روز بعد همه رفتن امام زاده . اون به بهونه ی کمردرد همراهشون نرفت . محمدعلی تو حیاط تو پیت حلبی آتیش روشن کرده بود . رفت تو حیاط . رو پله ها نشست . داشت به چوب هایی که میسوختن ، نگاه می کرد . پدر و مادرش برمیگشتن . همه برمیگشتن . سهراب نبود . سهراب نمی اومد . سهراب برنمی گشت . خواستگاری . آره خواستگار میخواد بیاد . نمی تونست نه بگه . نمی تونست بله بگه . بچه اش . آره بچه . می دونست هست . کسی نمیدونست . اما اون که میدونست . حسش میکرد . محمد علی چطوری آتیش روشن کرده بود ؟ نفت رو کجا گذاشته ؟ کبریت کجاست ؟ باید نفت بیاره . باید کبریت بیاره . سردش شده . باید گرم بشه . گرم ِ گرم . بچه اش هم سردش شده . نفت رو ریخت رو خودش . دستش رو گذاشت رو شکمش . سرش رو خم کرد و گفت : ببخش عزیز دلم . و کبریت کشید .

نظرات

نظر خود را در مورد این مطلب به اشتراک بگذارید.

هیچ نظری برای این مطلب نوشته نشده، شما اولین نفر باشید.