دریا

2 هفته قبل 1

هوا خیلی سرد شده بود به خاطر اینکه از شب گذشته تا صبح برف باریده بود . بچه ها تو کوچه بازی می کردن . مامان و زینب داشتن وسایل ِ تو زیر زمین رو جا به جا میکردن . مامان که خسته شده بود ؛ همون طور که نفس نفس میزد ، رفت سمت پله ها و نشست . رو کرد به زینب و گفت : برو ببین غذا ته نگرفته باشه . زینب آروم چشمی گفت و رفت . صدای جیغ و فریاد بچه ها هر لحظه بلند و بلندتر میشد . مامان بلند شد و رفت تو کوچه و با عصبانیت داد زد : بس ِ دیگه . تمومش کنید . هر کسی بره خونه اش . بچه ها میخواستن اعتراض کنن و به بازی شون ادامه بدن اما ترسیدن . یکی یکی رفتن به سمت خونه هاشون . مامان با عصبانیت به دریا نگاه کرد و گفت : مگه صد بار بهت نگفتم اینا رو اینجا جمع نکن ؟! اصلا چه معنی میده تو با پسرها بازی کنی ؟! هان ؟! مگه نگفتم فقط با نفیسه و الهه بازی میکنی اونم تو حیاط ؟! عجب گیری افتادم ها . و بلند شد و رفت به سمت آشپزخونه . دریا با ناراحتی چکمه هاش رو درآورد و نشست رو ایوان و از اونجا برای یکی از بچه ها که اسمش محمد بود و از پنجره ی خونه اشون داشت نگاهش میکرد ، شکلک درآورد .
نزدیک های ساعت یک بود که بابا و علی اکبر از سر زمین برگشتن . موقع ناهار بابا داشت میگفت که زودتر باید پرتقال های باغ رو بکنن وگرنه برف و سرما همه رو از بین میبره . بعد از خوردن ناهار و خوندن نماز همه رفتن بخوابن به جز زینب که مشغول شستن ظرف ها شد و دریا که بهش کمک میکرد البته بیشتر شیطنت میکرد تا کمک . دریا آروم گفت : واست خواستگار اومده ؟! قراره بری از اینجا ؟! زینب بلند خندید و گفت : تو از کجا فهمیدی بچه ؟! دریا اَبروهاش رو بالا انداخت و گفت : خب دیگه ! زینب که کارش تموم شده بود ؛ دستهاش رو خشک کرد و نشست رو زمین کنار دریا و گفت : اره . از روستای بالا هستن . اسمش احمد ِ . بابا میشناستشون . میگه آدم های خوبی هستن . مامان هم موافق ِ . فردا میان و قراره یه انگشتر برای نشون هم بیارن و صیغه هم بخونن تا هر وقت سربازی احمد تموم شد ، عقد و عروسی برگزار بشه . دریا به صورت گل انداخته ی خواهرش نگاه کرد و سوالی پرسید که برای زینب شنیدنش از زبون یه بچه خیلی عجیب بود . گفت : دوسش داری ؟! چند ثانیه مکث کرد و جواب داد : نمیدونم .
احمد که برای مرخصی میومد روستا به زینب سرمیزد . یه روز دریا داشت تو حیاط بازی میکرد که زنگ در رو زدن . دریا با موهای بلندش که دور تا دورش ریخته بودن ، در رو به روی احمد باز کرد . احمد اول چند ثانیه بهش زل زد و بعد آروم سلام کرد و اومد تو . مامان که این صحنه رو از پشت پنجره میدید ، خون خونش رو داشت میخورد . سریع رفت رو ایوان و با احمد سلام و احوالپرسی کرد و تعارف کرد بیاد بالا . و با سر به دریا اشاره کرد که بیاد تو آشپزخونه . همین که وارد آشپزخونه شد ، مامان یه نیشگون محکم از بازوش گرفت و زیر گوشش با لحن فوق العاده عصبانی گفت : دختره ی دریده مگه بهت نگفتم بدون روسری نرو جلوی در ؟ چرا حالیت نمیشه ؟ مگه یه حرف رو چند بار میگن ؟ بازوش رو محکم فشار داد و هلش داد وسط آشپزخونه . دریا شروع کرد به گریه کردن . هق هق میکرد . مامان لیوان ها رو پر کرد از چایی و گذاشت تو سینی . قبل از اینکه سینی چایی رو ببره یه لگد به پهلوی دریا زد و گفت : خفه شو . صدات رو میشنون .
شیش ماه گذشت و زینب و احمد عروسی کردن و رفتن سر زندگیشون . تابستون بود و دریا دوست داشت بره تو کوچه یا نزدیک رودخونه و با بچه های دیگه بازی کنه ولی میدونست اگه این کارها رو بکنه بعدش یه کتک مُفصل از مامان میخوره . فقط اجازه داشت با دخترها بازی کنه اونم تو حیاط خونه ی خودشون . لبه ایوان نشسته بود و پاهاش رو از لای نرده ها آویزون کرده بود . یه پیراهن پف دار صورتی تنش بود . گرما و بیکاری باعث شده بود ، خسته و بی حوصله بشه . تلاش کرد سرش رو لای میله ها جا کنه ولی نشد . کوچیکتر که بود می تونست این کار رو بکنه . یهو صدای ترمز یه ماشین رو نزدیک خونه شون شنید . کنجکاو شده بود تا ببینه بیرون چه خبره پس بدون فکر کردن به حرف های مامان و اینکه روسری سرش نیست ، رفت تو کوچه . یه ماشین بزرگ و سفید که دریا اسمش رو نمیدونست روبروی سوپری نزدیک خونه شون پارک کرده بود . راننده که یه مرد قد بلند و خوش چهره با کت و شلوار طوسی بود ، پیاده شد . دریا از لای در یواشکی نگاهش میکرد . مرد یه پاکت سیگار خرید و رفت سمت ماشینش . یهو انگار متوجه نگاه دریا شده باشه ، برگشت و باهاش چشم تو چشم شد . دریا هل شد و برای چند ثانیه هیچ حرکتی نکرد اما وقتی به خودش اومد سریع رفت تو حیاط و در رو پشت سرش بست . همون چند ثانیه کافی بود برای اون مرد تا نتونه صاحب اون چشم های درشت ِ قهوه ای و موهای بلوطی رو فراموش کنه و مصمم بشه برای شناختن و بدست آوردنش . دخترهای کم سن و سال و زن های جاافتاده ی زیادی رو قبلا تو مهمونی ها و جاهای مختلف دیده بود و باهاشون رابطه داشت اما اون چشم ها انگار جادوش کرده بودن . دلش میخواست تو اون نگاه غرق بشه !
بابا و علی اکبر از صبح زود رفته بودن سر زمین . دریا باید براشون آب و غذا می برد . روسری بلند ِ بنفشش رو سر کرد و سبد غذا رو برداشت . آفتاب مستقیم می تابید و هوا خیلی گرم بود . هنوز نرسیده بود به باغ که یه ماشین سفید مثل همون ماشینی که قبلا دیده بود جلو پاش ترمز کرد . راننده خودش رو کشید جلو و پنجره رو آورد پایین . خودش بود ؛ همون مرد ِ جذابی که اون روز دیده بود ! لبخند زد . ردیف دندون های سفیدش معلوم شد . گفت : میشه لطفا سوار شی ؟! دریا یاد حرف مامان در مورد نزدیک نشدن به مردهای غریبه افتاد اما خب اون که هیچ وقت حرف گوش کن نبود ! تازه دلش میخواست سوار همچین ماشین باحالی بشه . در رو باز کرد و نشست . برگشت سمت مرد غریبه و با حالتی که انگار منتظر شنیدن ِ بهش نگاه کرد . مرد با لذت بهش نگاه کرد و چند ثانیه چشم ازش برنداشت . بعد در داشبورد و باز کرد از توش یه بسته بیرون آورد . همون طور که به کارخونه ی پنکه سازی که خیلی با باغ های اون اطراف فاصله نداشت ؛ اشاره میکرد ، گفت : من اونجا کار می کنم . مهندسم . اسمم اصلان ِ . اینم یه هدیه ی کوچولو برای تو ِ . بسته رو که روش یه ربان صورتی داشت ، داد دستش . دریا با ذوق و هیجان مشغول باز کردنش شد . اصلان با خوشحالی به حرکاتش نگاه میکرد . پرسید : اسمت چیه ؟ وقتی چشمش به عروسک پارچه ای افتاد یهو گونه ی اصلان رو بوسید و گفت : دستت درد نکنه . اصلان هم شوکه شد هم ذوق مرگ ! دریا که انگار تازه فهمیده بود چیکار کرده سرش رو انداخت پایین و گفت : اسمم دریاست .
چه اسم قشنگی ! اینو گفت و زل زد تو چشم هاش . دریا یادش افتاد باید غذا رو برسونه به پدرش ، با عجله گفت : من باید برم . دیر شده . اصلان گوشه ی روسریش رو گرفت و گفت : دلم میخواد بازم ببینمت . همون طور که پیاده میشد ، گفت : باشه . عروسک رو زیر لباس هاش قایم کرد و غذا رو رسوند بهشون و برگشت خونه .
دیدارهای گاه و بی گاه شون بیشتر شده بود . به بهونه ی رفتن به خونه ی زینب یا صدا کردن نفیسه و الهه برای بازی . اصلان مرد فوق العاده مهربونی بود . اولین بار که دریا دستهای کوچولوش رو گذاشت تو دستهای قوی و بزرگ اون حس عجیبی داشت یا اولین باری که اصلان لبش رو بوسید . حس کرد تمام تنش داغ شده . هر بار که همو تو همون ماشین سفید میدیدن ، براش یه هدیه می آورد . گیره مو ، روسری ، کتاب و مجله حتی خوراکی !
و بالاخره مامان متوجه اون هدیه ها شد . از دریا پرسید که اون ها رو از کجا آورده اما جواب درست و حسابی نگرفت . کتکش زد و تو زیر زمین زندانیش کرد اما دریا چیزی نگفت . مامان که خیلی نگران این موضوع بود که مبادا اون دست از پا خطا کرده باشه ، از زینب خواست تا باهاش حرف بزنه و مطمئن بشه . زینب خیلی براش حرف زد و از اینکه مامان اعصابش خورده و ممکن ِ به بابا بگه . تو واقعا کاری کردی یا ن . و دریا در جوابش فقط گفت : نه . مامان که چشمش ترسیده بود به زینب گفت که میخواد به ربابه خانم اینا اجازه بده بیان برای خواستگاری . زینب اعتراض کرد : اخه دریا هنوز بچه است . مامان چشم غره ای رفت و بدون اعتنا به حرف های زینب مشغول کارش شد .
بین مراسم خواستگاری و عقد و عروسی فاصله ی زیادی نبود . هم خانواده ی داماد و هم عروس اینطور میخواستن . یحیی ، شوهر دریا کارگر کارخونه ی پنکه سازی بود . اونا تو خونه ی پدری یحیی همراه پدر و مادرش و بقیه ی خواهر و برادرهاش زندگی میکردن . دریا هر روز باید خونه رو آب و جارو میکرد و برای کلی آدم غذا می پخت . حتی گاهی اوقات مراقبت از بچه های کوچیک مادر شوهرش به عهده ی اون بود . خیلی وقت بود که مدرسه ها شروع شدن ولی اون دیگه اجازه ی رفتن به مدرسه رو نداشت . شوهرش اینطور میخواست یعنی همه فکر میکردن اینطوری براش بهتره ! گاهی اوقات به یاد اصلان می افتاد و دلش خیلی زیاد براش تنگ میشد . ولی میدونست نمیتونه ببینتش . کمتر از یه سال از عروسی شون میگذشت که فهمید باردار شده . حال خوبی نداشت . بچه اش رو نمیخواست . شوهرش رو نمیخواست . زندگی که براش ساخته بودن رو نمیخواست . یاد نوازش ها و نجواهای عاشقانه اصلان بی تابش میکرد اما حس میکرد راه فراری از این باتلاقی که توش گیر کرده نداره . یه شب که کسی خونه نبود و اون و یحیی تنها بودن یهو بدون فکر بهش گفت : بیا از هم جدا شیم . یحیی اولش حس کرد اشتباه شنیده و ازش خواست تا حرفش رو تکرار کنه . وقتی متوجه شد درست شنیده ، جواب داد : این چه مزخرفی بود که گفتی ؟! نکنه دیووونه شدی ؟! زده به سرت ؟! دریا بلند فریاد زد : نه نه دیووونه نشدم فقط میگم بیا از هم جدا شیم . خسته شدم . میخوام برم . یحیی نذاشت حرفش کامل تموم بشه و شروع کرد به زدنش . دریا با صدای بلند ناله و گریه میکرد . صورت و دهنش پر از خون شده بود . تمام تنش درد میکرد . یحیی که ترسیده بود برای بچه اتفاقی بیفته ولش کرد و یه گوشه نشست و چشمهاش رو بست . چند دقیقه که گذشت ، دریا میخواست بره بیرون اما نمیدونست واکنش یحیی چی میتونه باشه . ترسیده بود . چشمهای یحیی هنوز بسته بود . چشمش افتاد به گلدون بزرگی که یه گوشه اتاق بود . یهو یه فکری به ذهنش رسید . گلدون رو برداشت و کوبید تو سر یحیی . یحیی افتاد . خون اطرافش رو گرفت . چشم هاش باز مونده بود اما انگار نفس نمی کشید . دریا خیلی ترسیده بود . نمیدونست باید چیکار کنه . بعد از چند دقیقه که بالا سر یحیی ایستاده بود یهو حواسش جمع شد . چادرش رو سر کرد . از خونه زد بیرون . ناخودآگاه رفت سمت کارخونه پنکه سازی . شب بود و همه جا تاریک . نور چراغ های یه ماشین خورد تو چشم هاش . خودش بود . ماشین اصلان بود . جلوی ماشین ایستاد . راننده ترمز کرد . پیاده شد و خواست داد بزنه و بگه حواست کجاست که دریا رو شناخت . با لحن فوق العاده درمانده ای گفت : دریای من ! هر دو سوار شدن . دریا تو حال خودش نبود و به سختی ماجرا رو براش تعریف کرد . رفتن به خونه ی اصلان تو شهر . نیمه های شب بود که دریا دردش گرفت . رفتن به بیمارستان . دخترش به دنیا اومد ولی حال خودش چندان خوب نبود . دکتر گفت که خون زیادی ازش رفته . اصلان کنار تختش نشسته بود و دستهاش رو تو دستش گرفته بود و آروم نوازش میکرد و گفت : دریا میخوای اسمش رو چی بذاری ؟ به سختی جواب داد : ساحل . اصلان بلند شد و رفت نزدیک پنجره . پرده رو کنار زد و مشغول تماشای آسمون شد . در همون حال گفت : اسم قشنگی انتخاب کردی . چقد به اسم خودت میاد ! میدونی چیه دریا ؟ من خیلی دیر فهمیدم تو رو مجبور کردن به ازدواج . موقعی که تو ازدواج کردی من رفته بودم مسافرت . راستش من میترسیدم از اینکه بخوام نزدیک خانواده ات بشم . خب من ازت خیلی بزرگترم . اونا مطمئنا قبول نمیکردن که تو رو به من بدن . ولی من باید بدستت میاوردم و تنهات نمیذاشتم . توجیه خوبی نبود . قبول دارم . منو ببخش . دیگه تنهات نمیذارم . مراقب تو و ساحل هستم . اصلا از اینجا میریم . فکر خوبی ِ ، مگه ن ؟ تو اینطور فکر نمیکنی ؟ جوابی نشنید برای همین برگشت به سمتش . چشم هاش بسته بودن . با خودش فکر کرد شاید خوابیده . نزدیکش شد و بهش دست زد . تنش سرد بود خیلی سرد . پرستار و دکتر رو صدا زد اما دیگه بی فایده بود .

نظرات

نظر خود را در مورد این مطلب به اشتراک بگذارید.

5 نظر

  • مجید
    ۱۳۹۸/۰۹/۱۷، ۰۰:۴۴

    مزخرفات چیه نوشتید

    • فاطمه زهرا سماکوش
      ۱۳۹۸/۰۹/۲۰، ۱۴:۱۸

      فکر می کنید مزخرف بود ؟! باشه . خب هر کسی نظری داره و این نظر شماست دیگه ! ب هر حال تشکر که خوندید !

  • پویان
    ۱۳۹۸/۰۹/۱۰، ۱۹:۳۸

    خسته نباشید، این اراجیف چیه نوشتید؟؟؟؟ با این خزعبلات بی سر و و ته، آتیش تو زندگی مردم نندازید. خجالت آوره....

    • فاطمه زهرا سماکوش
      ۱۳۹۸/۰۹/۲۰، ۱۴:۱۴

      هر کسی که اهل نوشتن ِ و داستان کوتاه ، داستان بلند و ... می نویسه ؛ سبک نوشتن خاص خودش رو داره . حالا اینکه شما وقت گذاشتید و این داستان رو خوندید و خوشتون نیومد یا به نظرتون اراجیف یا مزخرفات بود ، خب این نظر شماست دیگه ! هر کسی نظری داره . شاید یکی بخونه و با شما موافق نباشه . به هر حال من از اصل چیزی که نوشتم راضی هستم ! هر چند میدونم مطمئنا اشکالاتی دارن نوشته هام که نیاز به ویرایش و اصلاح دارن . اما در مورد فضای کلی داستان ن . من داستانم رو همین طوری دوست دارم ! و گفتید آتیش تو زندگی مردم نندازم ؟! خب نکته ای هم که اینجا باید بگم اینکه هر کسی برداشتی داره . شما فکر کردید من میخوام چیزی رو آتیش بزنم اما مطمئنا کسانی هستند که به عمق مطلب پی ببرند !

    • فاطمه زهرا سماکوش
      ۱۳۹۸/۰۹/۲۰، ۱۴:۱۹

      و تشکر که خوندید !