بلاگ معرفی کتاب دختر پنهانم

دختر پنهانم

1 هفته قبل 1

مشخصات کتاب دختر پنهانم

نام کتاب: دختر پنهانم

نام اصلی کتاب دختر پنهانم: La Figlia Oscura

نام لاتین کتاب دختر پنهانم: The Loat Daughter

 نویسنده‌ی کتاب دختر پنهانم: النا فرانته

مترجم کتاب دختر پنهانم: سارا عصاره

کشور: ایتالیا

زبان: ایتالیایی

سال انتشار کتاب دختر پنهانم: ۲۰۰۶ میلادی

تعداد صفحات کتاب دختر پنهانم: ۱۶۸

موضوع کتاب دختر پنهانم:

کتاب دختر پنهانم نوشته‌ی نویسنده‌ی ایتالیایی، خانم النا فرانته می‌باشد. این کتاب در سال ۱۳۹۶ در ایران با ترجمه‌ی خانم سارا عصاره توسط نشر نون به چاپ رسید.

شخصیت اصلی داستان، لِدا، در دانشگاه رشته‌ی ادبیات انگلیسی خوانده و معلم و همچنین مادر دو دختر است. دو دختر لِدا یعنی مارتا و بیانکا دیگر پیش مادرشان زندگی نمی‌کردند  و به محل زندگی پدرشان نقل مکان کرده بودند. این موضوع برای لِدا خوش‌آیند بود. او از این موضوع احساس آزادی می‌کرد و در مدت کوتاهی بعد از تنها شدنش به اندام و زیبایی دوران جوانی‌اش بازگشته بود و به خودش می‌رسید.

این کتاب داستان زندگی زنی را روایت می‌کند که پا به دوران میانسالی خود گذاشته است. او برای تفریح و رهایی از زندگی مقرراتی و روزمره‌ی خود تصمیم می‌گیرد تا برای مدتی به جایی سفر کند، او دریا را انتخاب می‌کند.

 لِدا پس از رسیدن به ساحل و اجاره‌ی یک سویت، هر روز برای آبتنی کردن و آفتاب گرفتن به ساحل می‌رفت. بعد از چند روز او متوجه‌ی خانواده‌ی شلوغ و پرجمعیتِ ناپلی می‌شود که مانند او هر روز به ساحل می‌آمدند. اما نکته‌ی اصلی که توجه لِدا را به خودش معطوف کرده بود، حضور دختر جوان و زیبایی در بین آن خانواده بود که انگار به آن‌ها تعلق نداشت. دختر جوان، نی نا، صاحب فرزندی به نام النا بود. لِدا هر روز خلوت کردن این دو مادر و دختر را زیر نظر می گرفت و می‌دید که چگونه با عروسک آن دختر بازی می‌کنند، طوری که انگار آن عروسک هم جان دارد و عضوی از آن‌هاست. او احساس عشق مخفیانه‌ای را نسبت به نی نا احساس می‌کرد. او احساس می‌کرد که نی نا دختر پنهانش است!

در ابتدا وقتی این کتاب را خواندم شخصیت لِدا را سرزنش می‌کردم، از نظر من او زنی بود که تحمل زندگی خانوادگی را نداشت اما با این حال صاحب خانواده‌ای با دو فرزند بود. گاه و ناگاه در برابر همسر و فرزندانش کنترل خودش را از دست می‌داد و حتی به سرش میزد تا دختر‌های کوچکش را ناگهان ول کند و برای سه سال برود و دیگر آن‌ها را نبیند! اما سپس تصمیم گرفتم خودم را جای شخصیت لِدا بگذارم. گاهی انسان‌ها انقدر در زندگی روزمره خودشان غرق می‌شوند که وقتی به یاد خیال‌پردازی‌ها و آرزو های دوران جوانیشان می‌افتند از خود بی خود می‌شوند و گمان می‌کنند نرسیدن به آرزو هایشان فقط و فقط به دلیل وجود افرادی است که در طی چند سال اخیر بیش از حد به او نزدیک بوده‌اند.

این کتاب خطِ داستانی یکنواختی دارد. بخشی از آن به بیان خاطرات و احساسات لِدا اختصاص دارد و بخش دیگرش به اتفاقاتی که در ساحل می‌اقتد. اما انتهای این کتاب شما را شگفت زده خواهد کرد و به احتمال زیاد دور از انتظار شماست!

متن پشت کتاب:

(( بر این باورم که کتاب‌ها وقتی منتشر شدند دیگر نیازی به نویسنده‌شان ندارند. اگر چیزی برای گفتن داشته باشند، دیر یا زود خواننده‌ی خود را پیدا میکنند، وگرنه خواننده‌ای نخواهند‌ داشت.))

این جمله‌ای است از النا فرانته، نویسنده‌ای رازآلود که شهرت برای او مهم نیست اما آثارش به زبان‌های مختلف ترجمه می‌شوند و در تیراژ‌های میلیونی به فروش می‌رسند و در عین ناشناس بودن، مجله معتبر تایم نام او را در فهرست صد شخصیت تاثیرگذار دنیا در سال ۲۰۱۶  قرار داده است.

در رمان کتاه دختر پنهانم فرانته داستان زنی را روایت می‌کند که در میانه‌ی زندگی‌اش برای استراحت به ساحلی دور در ایتالیا رفته و از خلال وقایعی که در این ساحل و در ارتباط او با خانواده‌ی ناپلی می‌افتد ماجرا‌های زندگی‌اش را واکاوی می‌کند، زنی درس خوانده اما متفاوت و درگیر با وابستگی‌ها و گسستگی‌هایش. داستان او در مواجهه با زن زیبا و جوان ناپلی پایانی غریب دارد……

بخش‌هایی از کتاب دختر پنهانم:

_چرا دختر‌هات رو رها کردی؟
فکر کردم، دنبال جوابی گشتم که بتواند به او کمک کند.
+خیلی دوستشون داشتم و به نظرم می‌اومد که عشق به اونا مانع از این می‌شد که خودم باشم.

********

دوست‌هایم از فلورانس برای دیدنم آمدند، بیانکا، مارتا و حتی جانی هم برگشتند. گفتم خوابم برده و از جاده بیرون زدم. ول خوب می‌دانستم که به خاطر خواب نبوده. در واقع دلیل آن، حرکتی بی‌معنی از من بود و دقیقا چون بی‌معنی بود، تصمیم گرفتم درباره آن با کسی صحبت نکنم. سخت ترین اتفاقات برای تعریف کردن، اتفاقاتی اند که خودمان هم نمی‌توانیم آن ها را بفهمیم.

********

سال‌ها قبل دختری بودم که احساس می‌کرد از دست رفته است. این درست بود. تمام امید‌های جوانی‌ام به نظر می‌رسید از دست رفته باشند. به نظرم می‌رسید که دارم به سرعت به عقب بر می‌گردم به سمت مادرم، مادربزرگم، زنجیره زنان لال و خشمگینی که از آنجا می‌آمدم. موقعیت‌های از دست رفته. جاه طلبی‌هایم هنوز شعله ور بودند و از بدن جوانم و از تخیلم که پروژ پشت پروژه اضافه می‌کرد، پروار می‌شدند. احساس می‌کردم که شور و اشتیاق خلاق من دائما بیشتر به خاطر ارتباطاتی که در دانشگاه‌ها بود و فرصت‌طلبی‌های ممکن شغلی که وجود داشت، محروم می‌ماند.به نظرم می‌رسید که در ذهن خودم حبس شده‌ام، بدون این که امکانش باشد خودم را امتحان کنم. عصبی بودم.