خاک

5 ماه قبل 0

در این روزهای آخر سال، بر طبق رسم چندهزارساله، به خانه تکانی مشغولست و تمام هم و غمش اینست که مبادا لکه ای، خاکی، گردی، اضافاتی در گوشه ای از خانه اش پیدا شود. عینک به چشم و دستمال به دست، با کمری خم تمام خانه را وجب میکند و از کمال کارش اطمینان حاصل می کند. همین امروز فردا مهمانهایش میرسند. می خواهد همه چیز آماده و کامل باشد. درد دست و پا و کمر و سر را به جان خریده است که از قدیم چنین بوده و هر چه بگویید من باز هم کار خودم را می کنم. نیمه شب که شمایل و حرکاتش درد را فریاد می زند چشم روی هم میگذارد و لبانش تبسم را در آغوش گرفته و میخوابد.
با اینکه نیمه شب به خواب رفته، باز صبح علی الطلوع و با صدای اذان چشم باز می کند و نماز می گذارد، و نماز سر وقت چیز دیگریست و وای که دیر بشود.سماورش را روشن کرده و چای دم می کند که با هیچ چیز صبح بهتر آغاز نمی شود مگر چای نبات. ناهار روز را آماده می کند، گوشیش را برداشته و قسمتی دیگر از یک رمان عاشقانه ی ایرانی را می خواند و خود را مهیای ادامه ی تمیزکاری و رفت و روب می کند تا ظهر و اذان و نماز. چند روزی است که به مسجد محل نمی رود، مشغول خانه تکانی و آماده سازی برای نوروز است. ناهارش را خورده و گوشی به دست به خوابی که قرار بود چرتی باشد فرو می رود.
عصر بیدار می شود و هوا تاریک است و غرش ابرها و صدای باران را می شنود. با خود می گوید خداروشکر، که باران پاک می کند و نشاط و سرزندگی می آورد. زنگ در را می زنند. پسرش پشت در است و وقتی داخل می آید چشمهای مادر پسرش را انگار که داخل چاله ای افتاده باشد، تماما گِلی می بیند. این بار، خاک باران را همراهی می کند. خاک را از خانه بیرون میکنی! با باد و باران و آسمان چه میکنی؟ هرچقدر هم تلاش کنی، باز هم خاک می آید و همه جا می نشیند. و تو نیز آخر در آغوش گرمش به خواب ابدی می روی. یعنی نباید از خاک تا خاک خاکی شد؟

به اشتراک بگذارید