بلاگ داستان کوتاه خانه اموات

خانه اموات

2 هفته قبل 2

با نوری که به چشمم خورد از خواب بیدار شدم،تو حالت گیج و منگی بودم با خودم گفتم حتما رعدو برق بود،ولی وقتی از پنجره اتاق ب اسمون نگاه کردم دیدم اسمون اروم و پرستاره است.با فکر اینکه اون نور یه خواب یا یه توهم از روی فشار و کم خوابی بوده خیالم کمی اسوده شد.بعد یک لبخند کوچیکی رو لبم امد یاد حرف نوید افتادم ک میگفت:انقد واس ارشدت میخونی که مغزت معیوب میشه.بعد یک چشمکی زد و گفت:یک دکتری مثل من ک دختر معیوب و نمیگیره،بعد زد زیر خنده.منم نکردم نامردیو سیبی ک داشتم میخوردم و براش پرت کردم،البته یجوری پرت کردم ک بتونه بگیره ، گرف و یک گازی زد.با یاداوری این خاطره یک احساس قشنگی بهم دست داد ،یک حس ارامش.تازه یادم امد ک چقد دلم براش تنگ شده الان یک ماه و نیم شده ک امدم خونه باغ شمال تا ۴ ماه اخر کنکور ارشد و خوب بخونم.تو این مدت هم از همه خواهش کردم ک تنها باشم.البته خانوادم و خانواده نوید ینی خانواده عموم میخوان اخر هفته بیان پیشم.با فکر کردن ب این موضوعات دوباره خواب ب سراغ چشمام امد پلکام سنگین شدن،طبق معمول قبل خواب گوشی و از میز عسلی کنار تخت گرفتم و ساعت چک کردم ۳:۱۵،اوه اوه باید بخوابم.در حال خوابیدن بودم که توی اشپزخونه ی صداهاییی شنیدم ، دیگه این صدا ک توهم نبود حتما دزد امده بود اروم پاشدم که برم.چوبی ک ب توصیه ی بابام توی اتاق نگه داشتم و برداشتم .پاهام سست شده بودترسیده بودم ، تازه نگرانی های بابا و نوید و برای گرفتن سرایدار فهمیده بودم یهو یادم امد ک چرا تامی هیچ پارسی نکرد حتما سرو صداشو نشنیدم.درحالی که ارام به طرف اشپزخونه قدم برمیداشتم همه این فکرا مثل ابرهای توی کارتون ها بالای سرم شکل میگرفتن.توی هال یه راهرویی بود که به اشپزخونه ختم میشد میترسیدم توی راهرو برم.اصلا من با یه چوب چجوری از پس یه مرد قوی هیکل برمیام(البته تصور همیشگی من از دزدا مرد قوی هیکل هست)ولی دیدم چاره ای نیست اون الان توخونه منه و من باید از حریم خودم دفاع کنم.پامو توی راهرو که گزاشتم با کمال تعجب دیدم که برق اشپزخونه روشن نیست حتی نور کمی که واس چراغ قوه باشه هم توی اشپزخونه نیست .یه ذره شهامتم بیشتر شد که سریع تر قدم بردارم رفتم. ولی….ینی بازم اشتباه کردم!!! همه وسایلا و چک کردم همه چی سرجاش بود نمیدونم شاید این کم خوابیا اثرگذاشت.برگشتم ب اتاق ترجیح دادم هندزفری بزارم تا خوابم ببره،نمیدونم چندتا اهنگ پلی شد تا بالاخره خوابیدم.صبح طبق معمول سرحال پاشدم و قرص های انرژی زایی که شقایق بهم پیشنهاد داد و خوردم.سعی کردم تو طول روز ب اتفاقات دیشب فکر نکنم و فراموشش کنم.اون روزم مثل روزای قبل طبق برنامه درس خوندم و غروب طبق معمول با نوید ویدئو کال برقرار کردم.به به خانم مهندس ،خوبین خوشین ؟… ی نیم ساعتی حرف زدیم.تصمیم گرفتم امشب ی ساعت زودتر بخوابم ساعت ۱۲ کتابو بستم.داشتم میرفتم اتاقم که از پشت خونه صدایی شنیدم مثل این بود ک روی شن خیس راه میری به طرف پنجره ی هال که ب سمت پشت خونه بود رفتم ،کنار پنجره که رفتم شبیه صدای بیل زدن بود.ساعت دوازده کی میتونه اینجا باشه خونه پشت ما هم ک ی خونه ی متروکه بود ک چندسالی بود کسی اونجا زندگی نمیکرد.با این فکرا ترسم چندبرابر شد هرلحظه هم صدای بیل زدن بیشتر و تند تر میشد ، هماهنگ با ضرابات بیل زدن ضربان قلب منم بالا میرف.به خودم امدم سریع درو قفل کردم و دویدم اتاقم.از ترس خودمو زیر پتو مچاله کردم نمیدونم چندساعت تو اون حالت بودم ک خوابم برد.صبح با درد شدیدی پاشدم ازبس خودمو مچاله کرده بودم تمام تنم درد گرفته بود انگار یه تریلی از روم رد شده بود.ازاونجایی ک این چندشبا کمتر از قبل میخوابیدم دو تا قرص خوردم ک از پا نیوفتم قبل شروع درس تصمیم گرفتم برم دوش بگیرم تا درد عضله هام بهتر شن،تو وان اب گرم نشستم همینجور ب اتفاقات این چند شب فکر کردم نمیدونم واقعا کسی قصد ازار دادن داره یا شوخیه….نمیدونم واقعا .درگیر این فکرا بودم ک احساس کردم ک کسی ب در ضربه میزنه از ترس تو وان میخکوب شدم نمیدونستم الان دیگه باید چ واکنشی نشون بدم بعد چندثانیه دوباره چندضربه به در خوردداشتم سکته میکردم دوبارهذچند ثانیه گذشت اینبار بجای ضربه ی اروم یه مشت محکم به در خورد همزمان با اون یه جیغ بنفشی کشیدم نمیدونم کی اشکام سرازیر شد گفتم تورو خدا با من کاری نداشته باش .اصلا توکی هستی؟ هیچ جوابی نیومد جوری ضجه زدم که انگار عزیزمو از دست داده بودم دیگه هیچ ضربه ای زده نشد یک ربعی منتظر بودم گوشم وبه در چسبوندم همه جا ساکت بود اروم در و باز کردم و ذره ذره خودمو اوردم بیرون با اضطراب کل خونه و گشتم همه چیز سرجایش بود با خودم گفتم وقتی گریه کردم دلش به حالم سوخت و رفت ،خواستم برم پیش تامی تا یکمی اروم شم ی تیکه غذا هم برداشتم براش ببرم با کمال تعجب دیدم در قفله.اوه دیشب درو قفل کردم مونده بودم چجوری تونست بیاد تو ،اخه یعنی چی ؟؟؟ حتی تمام پنجره های این خونه محافظ های اهنی دارن اون هیچ جوره نمیتونست توخونه بیاد . وای دارم دیوونه میشممم.اینبار امکان نداره اشتباه کرده باشم من با گوش های خودم شنیدم حتی اون مشت لعنتی منو یک متر از جام پروند.حجم زیادی از فکر و احتمالات بهم حمله کرده بودند همینطور رفتم و غذای تامی و دادم .با همه فکر وخیالات سعی کردم از درسم عقب نمونم،شایدم میخواستم خودمو با درس سرگرم کنم تا ب این اتفاقات فکر نکنم.غروب بود صدای در شنیدم انگار اتفاق امروز برام مرور شد کل تنم ب لرزه افتاد.ولی تصمیم گرفتم با یک کارد و چوب به اسقبالش برم. و ب این اتفاقات خاتمه بدم.دور و برمون همسایه بود اگه نتونستم از پسش برمیام دادو بیداد میکنم تا کسی ب کمکم بیاد.اینجوری خیلی بهتر ازاین بود که تو خونه همش ازارم بده . همراه با ترس دویدم سمت در .درو که باز کردم خشکم زد خانوادم و عموم اینا یک روز زودتر امدن تا منو سورپرایز کنن.با دیدنشون انگار دنیا رو بهم دادن.اونا ک منو تو اون حالت دیدن سکوت کردن و منتظر شنیدن توضیح بودن .گفتم محض اطمینان با خودم اوردم اونا که تعجبشون بیشتر شد بابام گفت کسی مزاحمت میشه دیدم اگه واقعیت و بگم خیلی بدتره گفتم بله.بابام که از اول هم موافق امدن من نبود حسابی عصبی شد گفت با ما برمیگردی تهران.با نگاه عاجزانه ب نوید نگاه کردم و اونم برای اروم کردن پدرم گفت شما نگران نباشید من خودم تکلیف این ماجرا رو روشن میکنم.تا پنج شنبه غروب خوش گذروندیم.میخواستن برن که من از برنامم عقب نمونم البته بابام اصرار داشت که منم برگردم. اما نوید به دادم رسید و گفت من شنبه برمیگردم اگ ماجرا حل شد ک اوکیه اگه نشد من دلارام و با خودم میارم.بابام که کمی خیالش راحت شده بود قبول کرد.شب ک شد نوید ازم خواست که مشخصات مزاحم و بدم تا پیداش کنه.اولش از گفتن ماجرا طفره میرفتم بالاخره زیر اون حجم از سوالای نوید تسلیم شدم .اول بهش گفتم که نباید بهم بخندیا اونم با لبخند مهربونی گفت چشم.بر خلاف تصورم ک فکر میکردم نوید میگه دیوونه شدی با جدیت تمام ب حرفام گوش کرد و هرچی بیشتر توضیح میدادم اخماش بیشتر توهم میرفت.و تهش گفت خودم حلش میکنم تو نگران نباش.صبح نوید گف میرم تو روستا میگردم ببینم مورد مشکوکی پیدا میکنم .منم تصمیم گرفتم تا عصر که تنهام درس بخونم بعد صبحانه، قرصو برداشتم و نوید گف مریص شدی؟گفتم نه. گفت پس این قرص چیه؟منم با ذوق از فوایدش گفتم نوید با کنجکاوی گفت ببینم.بعد چند ثانیه با حالت سرزنش باری بهم گف یعنی واقعا نمیدونی این قرصا در کنار انرژی بخشیدن روی سیستم عصبی اثر میزارن؟گفتم نخیرم مگه شقایق خودش استفاده نکرد .گفت حساسیت بدن هرکسی متفاوته ممکنه روی شقایق دوز های بالا تری تاثیر بزارن گفتم نه یعنی میخوای بگی من متوهمم؟گفت امتحانش که صرر نداره یک چندروزی نخور .درسته که نوید داروسازه ولی خیلی به این حرف باور نداشتم ولی با این حال گفتم قبوله نوید گفت من محض اطمینان میرم یک تحقیقی میکن تا با خیال راحت برگردم .از این همه مهربونیش تشکر کردم .بعدش رفتم سروقت درس.عصر نوید با دستای پر از غذاهای محلی برگشت.گفت بیا که حسابی گشنمه منم که از بوی اون غذاها حسابی مست شده بودم سریع میزو چیدم .بعد ناهار که نوید کلی سر به سرم گذاشت گفت راستی اهالی این محل همه ادمای خوب و مهربونین تازه کلی مهمون نوازن . با تحقیقاتی که انجام دادم جونای شرور هم نداره تو قرصاتو کنار بزار اگه دوباره این اتفاق افتاد از عمو مشورت میگیرم توهم بعدش برمیگردی.گفتم باشه.نوید گفت حالا که خیالم راحت شد امروز حرکت میکنم تا شب برسم.با خیال راحت خداحافظی کردیم.شب با فکر راجع به این روزای خوب خوابم برد .نمیدونم شاید هم حق با نوید بود الان چندروز گذشت و همه چیز رو براهه.نوید هم که همش پیگیره منم اعتراف کردم که حق با تو بوده نویدم گفت بعله مگه میشه اقای دکتر اشتباه کنن.بعد کلی شوخی و خنده خداحافظی کردیم .برگشتم برم سمت اتاقم که با صدای شکسته شدن اینه اتاقم همونجا خشکم زد … انگار ماجرا پیچیده تر از این حرفا بود…!تمام پنجره های این خونه محافظ های اهنی دارن اون هیچ جوره ننیتونست توخونه بیاد . وای دارم دیوونه میشممم.اینبار امکان نداره اشتباه کرده باشم من با گوش های خودم شنیدم حتی اون مشت لعنتی منو یک متر از جام پروند.حجم زیادی از فکر و احتمالات بهم حمله کرده بودند همینطور رفتم و غذای تامی و دادم .با همه فکر وخیالات سعی کردم از درسم عقب نمونم،شایدم میخواستم خودمو با درس سرگرم کنم تا ب این اتفاقات فکر نکنم.غردب بود صدای در شنیدم انگار اتفاق امروز برام مرور شد کل تنم ب لرزه افتاد.ولی تصمیم گرفتم با یک کارد و چوب به اسقبالش برم. و ب این اتفاقات خاتمه بدم.دور و برمون همسایه بود اگه نتونستم از پسش برمیام دادو بیداد میکنم تا کسی ب کمکم بیاد.اینجوری خیلی بهتر ازاین بود که تو خونه همش ازارم بده . همرا با ترس دویدم سمت در که نره.درو که باز کردم خشکم زد خانوادم و عموم اینا یک روز زودتر امدن تا منو سورپرایز کنن.با دیدنشون انگار دنیا رو بهم دادن.اونا ک منو با تو اون حالت دیدن سکوت کردن و منتظر شنیدن توضیح بودن .گفتم محض اطمینان با خودم اوردم اونا که تعجبشون بیشتر شد بابام گفت کسی مزاحمت میشه دیدم اگه واقعیت و بگم خعگیلی بدتره گفتم بله.بابام که از اول هم موافق امدن من نبود حسابی عصبی شد گفت با ما برمیگردی تهران.با نگاه عاجزانه ب نوید نگاه کردم و اونم برای اروم کردن پدرم گفت شما نگران نباشید من خودم تکلیف این ماجرا رو روشن میکنم.تا پنج شنبه غروب خوش گذروندیم.میخواستن برن که من از برنامم عقب نمونم البته بابام اصرار داشت که منم برگردم. اگا نوید گفت من شنبه برمیگردم اگ ماجرا حل شد ک اوکیه اگه نشد من دلارام و با خودم میارم.بابام که کمی خیالش راحت شده بود قبول کرد.شب ک شد نوید ازم خواست که مشخصات مزاحم و بدم تا پیداش کنه.اولش از گفتن ماجرا طفره میرفتم بالاخره زیر اون حجم از سوالای نوید تسلیم شدم .اول بهش گفتپ که نباید بهم بخندیا اونم با لبخند مهربونی گفت چشم.بر خلاف تصورم ک فکر میکردم نوید میگه دیوونه شدی با جدیت تمام ب حرفام گوش کرد و هرچی بیشتر توضیح میدادم اخماش بیشتر توهم میرفت.و تهش گفت خودم حلش میکنم تو نگران نباش.صبح نوید گف میرم تو روستا میگردم ببینم مورد مشکوکیپیدا میکنم .منم تصمیم گرفتم تا عصر که تنهام درس بخونم بعد صبحانه قرصو برداشتم و نوید گف مریص شدی؟گفتم نه. گفت پس این قرص چیه؟منم با ذوق از فوایدش گفتم نوید با کنجکاوی گفت ببینم.بعد چند ثانیه با حالت سرزنش باری بهم گف یعنی واقعا نمیدونی این قرصا در کنار انرژی بخشیدن روی سیستم عصبی اثر میزارن؟گفتم نخیرم مگه شقایق خودش استفاده نکرد .گفت حساسیت بدن هرکسی متفاوته ممکنه روی شقایق دوز های بالا تری تاثیر بزارن گفتم نه یعنی میخوای بگی من متوهمم؟گفت امتحانش که صرر نداره یک چندروزی نخور .درسته که نوید داروسازه ولی خیلی به این حرف باور نداشتم کلی با این حال گفتم قبوله نوید گفت من محص اطمینان میرم یک تحقیقیمیکن تا با خیال راحت برگردم .از این همه مهربونیش تشکر کردم .بعدش رفتم سروقت درس.عصر نوید با دستای پر از غذاهای محلی برگشت.گفت بیا که حسابی گشنمه منم که از بوی اون عذاها حسابی مست شده بودم سریع میزو چیدم .بعد ناهار که نوید گلی سر به سرم گذاشت گفت راستی اهالی این محل مهمه ادمای خوب و مهربونین تازه کلی مهمون نوازن . با تحقیقاتی که انجام دادم جونای شرور هم نداره تو قرصاتو کنار بزار اگه دوباره این اتفاق افتاد از عمو مشورت میگیرم توهم برمیگردی.گفتم باشه.نوید گفت حالا که خیالم راحت شد امروز حرکت میکنم تا شب برسم.با خیال راحت خداحافظی کردیم.شب با فکر راجع به این روزای خوب خوابم برد .نمیدونم شاید هم حق با نوید بود الان چندروز گذشت و همه چیز رو براهه.نوید هم که همش پیگیره منم اعتراف کردم که حق با تو بوده نویدم گفت بعله مگه میشه اقای دکتر اشتباه کنن.بعد کلی شوخی و خنده خداحافظی کردیم .برگشتم برم سمت اتاقم صدای شکسته شدن اینه اتاقم امد. همونجا خشکم زد … انگار ماجرا پیچیده تر از این حرفا بود…!

به اشتراک بگذارید

مطالب مشابه