برف

2 هفته قبل 1

تو قنداق پیچیده بودنش . دست هاش رو نمی تونست تکون بده . سختش بود . اذیت میشد . چشمش افتاد به چیزهای سفیدی که از بالای سرش میومدن به سمتش و میفتادن رو زمین . دونه های برف بزرگ و بزرگتر میشدن . دونه ها اینقدر بزرگ شدن تا همه جا رو گرفتن . همه جا سفید شده بود . چشم هاش فقط سفیدی میدیدن . ترسید خیلی زیاد . اما انگار نمی تونست فریاد بکشه یا گریه کنه تا کسی صداش رو بشنوه . فقط چشم هاش از ترس و تعجب گشاد شده بودن . یهو از خواب بیدار شد . رو تخت نشست . بازم این خواب نوزادیش تکرار شده بود . رفت نزدیک پنجره . انگار دیشب کلی برف باریده بود. زمین سفید ِ سفید شده بود . ی قطره اشک آروم چکید رو گونه اش . چقد زود گذشت . انگار همین چهل روز پیش بود . چهل روز . واقعا چهل روز گذشته بود ؟ رو به روی قاب عکسی که رو دیوار ِ پذیرایی آویزون بود ، ایستاد . آدم های تو عکس میخندیدن . خودش هم داشت می خندید . لباس هاش رو عوض کرد تا بره بیرون . دو هفته ای میشد که از خونه بیرون نرفته بود . درست از وقتی که از بیمارستان آورده بودنش خونه . یادش افتاد چقد سر و صدا کرد و فریاد زد تا همه برن و تنهاش بذارن . و رفتن . فقط گاهی خواهرش بهش سرمیزد . از در که داشت بیرون میرفت ، چشمش به عروسک سبز رنگی افتاد که رو مبل بود . برش داشت و رفت بیرون . خیلی وقت بود که پاترول قدیمیش رو روشن نکرده بود . استارت زد .
اره . روشن شد . اینو گفت و حرکت کرد . رفت و رفت . نمی دونست کجا باید بره . برگرده گیلان و بره خونه اش ؟ خونه ؟ مگه کسی اونجا منتظرش ِ ؟ یا بره پیش کسی ؛ آشنا ، رفیق یا فامیل ؟ کسی هست ؟ اصلا کسی هست ؟ پس چرا اینقدر دنیا خالی به نظر میرسه ؟ آه . لعنتی . بنزین تموم کرده . پیاده شد . رفت سمت جنگل . عروسک سبز رنگ تو دستش بود . صدای خنده ی قشنگش رو شنید ! برگشت و به پشت سرش نگاه کرد . اطرافش رو نگاه کرد اما کسی نبود . _ بابا . بابا ، بیا اینجا . چشم چرخوند به اطراف اما بازم کسی نبود . سردش شده بود . کلاه آبی رنگی که زهرا براش بافته بود رو از جیب پالتوش درآورد و سرش کرد و به راهش ادامه داد . خیلی راه رفته بود . نمی دونست کجاست . نمی دونست ساعت چنده . ساعت و گوشیش رو با خودش نیاورده بود . نزدیک یه کنده ی نیمه سوخته ی درخت نشست . دوباره صداهایی به گوشش خورد . صدای لالایی . شبیه لالایی هایی که زهرا می خوند . خوابش گرفته بود . نمی تونست چشم هاش رو باز نگه داره . طاق باز رو زمین ِ پر از برف دراز کشید . تصویرشون با اون پیراهن های گل گلی مدام جلوی چشم هاش بود . چشم هاش سنگین شد . _ بابا ، من اینجام . بیا دیگه . آخرین لحظه این صدا رو از دور شنید . خیلی دور .

چشم هاش رو باز کرد . داشت به ذهنش فشار میاورد تا بفهمه کجاست و اصلا چه اتفاقی افتاده که یه صدایی شنید .
سلام . بالاخره بیدار شدین !
به صاحب صدا که یه دختر کوچولو بود و بعد به دستش که سرم بهش وصل بود ، نگاه کرد .
تعجب کردین ؟! ما تو جنگل پیداتون کردیم . من و زهرا جون و بچه ها . یعنی اول من دیدم که افتاده بودین بین برف ها بعد به بقیه گفتم . ما داشتیم آدم برفی درست می کردیم .
نگاهش رو از دخترک گرفت و به پنجره خیره شد . کاش منو پیدا نمی کردی .
چرا اخه ؟ یخ میزدین اون موقع . زهرا جون میگفت حتی ممکن بود یه حیوون حمله کنه بهتون .
عروسک سبز رنگ رو از روی صندلی کنار تخت برداشت . ریز خندید . این مال ِ شماست ؟!
لبخند تلخی زد و گفت : ن . مال ِ دخترم ِ .
قشنگه .
خب پس از این به بعد مال ِ تو .
انگشت اشاره اش رو گرفت سمت پنجره . اونجا رو می بینید ؟! اون ور خیابون . من اونجا زندگی میکنم . تابلو بزرگ بهزیستی رو دید .
الان دیگه باید برم . زهرا جون ناراحت میشه . این عروسک رو هم نمی تونم بگیرم اخه میگن از غریبه ها چیزی نگیریم ولی شما وقتی خوب شدین با دخترتون بیاین اونجا ( با دستش بهزیستی رو نشون داد . ) تا با هم با عروسک هامون بازی کنیم . رفت سمت در .
اسمت رو نگفتی .
برفین .
چی ؟!
برفین . اسمم برفین ِ . مثل این دونه های برف ! ریز خندید .
خدافظ .
خدافظ .
عروسک رو تو بغلش گرفت . خدافظ برفین من ! اشک هایی که سرازیر میشدن رو پاک کرد و خیره شد به تابلوی بهزیستی . شاید دنیا اونقدرها که فکر میکرد خالی نشده بود .

نظرات

نظر خود را در مورد این مطلب به اشتراک بگذارید.

هیچ نظری برای این مطلب نوشته نشده، شما اولین نفر باشید.