بلاگ داستان کوتاه “آخرین روز از دهه دوم زندگی و شکسپیر به روایت سوم شخص”

“آخرین روز از دهه دوم زندگی و شکسپیر به روایت سوم شخص”

3 هفته قبل 1

میگویند انسان‌ها وقتی در سال آخر یکی از دهه‌های زندگی خود هستند، بیشتر تمایل به انجام کار‌هایی دارند که پیش از آن هرگز در زندگیشان انجام نداده بودند. وقتی این موضوع را شنید با خود گفت : چه کاری را که قبلا انجام نداده بودم، میخواهم انجام بدهم؟
فقط یک امروز را با سی سالگی فاصله داشت و تقریبا چیز های بسیار زیادی را در این سن به تازگی تجربه کرده بود. برای اولین بار شکست عشقی بزرگی را تجربه کرده بود، طوری که مطمئن بود تا چند وقت سمت هیچ رابطه‌ای نمی‌رود. برای اولین بار از کارش اخراج شده بود و مشکلات عصبیش شدیدتر شده بودند. برای اولین بار در زندگیش بود که حدود سه ماه دست به قلم نبرده بود. ذهنش خالی بود. شاید موضوعی برای نوشتن به ذهنش می‌رسید اما حوصله‌ی نوشتن نداشت.
با خود فکر کرد که فانتزی ذهنش در این سن چیست؟ کاری که خیلی دوست دارد انجام دهد و تا به حال انجام نداده است. چیزی به ذهنش رسید، همیشه دوست داشت تنهایی دم غروب به کافه‌ای برود، یک فنجان قهوه سفارش بدهد و شکسپیر بخواند. همیشه خودش را در این قاب تصور می‌کرد. دختر جوانی که تنهایی کنار پنجره‌ی کافه رومنسِ فردوسی نشسته و روبه رویش، یک فنجان آمریکانو و یک تکه کیک هویج و نمایشنامه هملت شکسپیر روی میز به چشم می‌خورد و در حالی که هوا دیگر تقریبا تاریک شده آمریکانویش را مزه مزه می‌کند و فارغ از اینکه در اطرافش چه می‌گذرد هملت می‌خواند.
این تصویر در ذهنش بسیار خوش آیند و آرامش بخش بود اما هیچ گاه نمی‌دانست چگونه در ذهنش شکل گرفته. راستش او از طعم آمریکانو زیاد خوشش نمی‌آمد و تا به حال تنهایی به کافه نرفته بود. او حتی از خواندن نمایشنامه هم خوشش نمی‌آمد. تازه،خواندن نمایشنامه های شکسپیر بسیارسخت است. مگر اینکه بخواهد ترجمه‌ی فارسیشان را بخواند. او نه به دنبال استوری گذاشتن در اینستا بود، نه به دنبال پست گذاشت و نوشتن کپشن‌های طولانی درباره‌ی یک بعد از ظهر آرامش بخش با طعم آمریکانو و کیک هویج. فقط دوست داشت خودش را در این موقعیت ببیند.
تصمیم گرفت امروز پس از مصاحبه‌ی کاری به کافه رومنس برود. به هیمن دلیل نمایشنامه هملت را در کیفش گذاشت و از خانه بیرون رفت.
مصاحبه بد پیش نرفت. از الان تا یک هفته باید منتظر تماسشان می‌ماند. به سمت کافه رومنس حرکت کرد ،در همین حین باران تندی شروع به باریدن کرد. او که چتر نداشت بیخیال رفتن به کافه رومنس شد و وارد اولین کافه‌ای شد که دید. موجی از بوی سیگار وقهوه به صورتش خورد. هوای کافه به شدت خفه بود. همان اول به سرفه افتاد. گوشه‌ای را انتخاب کرد و نشست. آمریکانو سفارش داد اما تنها کیک موجود کیک شکلاتی بود. از طعم کیک شکلاتی اصلا خوشش نمی‌آمد. بیخیال کیک شد. هملت را از کیفش در آورد و شروع کرد به خواندن. نمی‌توانست تمرکز کند. کافه تقریبا پر بود از جوان‌هایی که با دوستانشان آمده بودند و یک ریز حرف می‌زدند‌ و از مسائل روز گله می‌کردند و می‌خندیدند. پشیمان شد، با خود گفت کاش از همان طرف به خانه بازمی‌گشت.
صدای مردم توی سرش می‌پیچید،چشمانش از دود می‌سوخت و آمریکانوی داغ زبانش را سوزانده بود. انگاراین آمریکانو تلخ تر از دیگر آمریکانو‌هایی بود که تا به حال خورده بود. سرش را بین دستانش گرفت تا بتواند ذهنش را آرام کند. ممکن بود تا مشکل عصبیش دوباره عود کند. با امروز می‌شد چهارمین دفعه‌ای که در ماه مشکل عصبیش گریبان گیرش می‌شد. دفعه‌های قبل در خانه بود و کنترل این موضوع راحت‌تر بود. تصمیم گرفت سریع فلنگ را ببند و به خانه برود. از کافه بیرون رفت. شدت باران کم شده بود. چه بر سرش آمده بود؟ از کی زندگی عادی انقدر برایش مشکل شده بود؟ از کی دیگر نمی‌توانست مردم را تحمل کند؟ از کی انقدر بی حوصله و کم صبر شده بود؟ شاید همه ی این ها به خاطر این بیست و نه سالگی لعنتی بود. به خانه رسید….صدای وز وز توی سرش شروع شد. گوشه‌ای نشست و گوش‌هایش را گرفت تا شاید صدای وزوز کمتر شود اما هر بار بدتر میشد… تنها راهی که باعث می‌شد از این مشکل عصبی خارج شود گریه کردن بود… شروع می‌کرد به گریه کردن تا صدای گریه‌اش بلندتر از صدای وزوز توی سرش شود. انقدر گریه کرد تا خوابش برد.
فردا صبح با درد بدی تو گردنش از خواب بیدار شد. روی زمین خوابش برده بود. کش و قوسی به خودش داد و چایی دم کرد… وسایل کیفش را بیرون ریخت تا مرتبشان کند…هملت نبود.آن را در کافه جا گذاشته بود.
وقایع دیروز براش غریب آمدند…انگار که اصلا اتفاق نیوفتاده بودند…گریه دیشب آرامش کرده بود. امروز روز تولدش بود. از آن بیشت ونه سالگی کذایی در آمده بود.
حالا پس از چند ماه می‌دانست باید درباره ی چه بنویسد.
خودکارش را برداشت و پشت میز نشست و نوشت:
“آخرین روز از دهه دوم زندگی و شکسپیر به روایت سوم شخص”

نظرات

نظر خود را در مورد این مطلب به اشتراک بگذارید.

هیچ نظری برای این مطلب نوشته نشده، شما اولین نفر باشید.

به اشتراک بگذارید

مطالب مشابه